ابو ایوب موریانی از مقربان و ندیمان خلیفه بود . هرگاه خلیفه او را طلبیدی ، رنگش زرد شدی و لرزه بر اندامش افتادی.
روزی محرمی او را در خلوت گفت : تو مقرب و مصاحب خلیفه ای ، و پیش او کسی به قرب تو نیست ، سبب چیست که هرگاه از پی تو می فرستد متغیر می شوی و از بیم او دست و پا گم می کنی ؟!
ابو ایوب در جواب آن محرم گفت که :
بازی از خروسی پرسید که تو از خردی باز در خانۀ بنی آدمی و ایشان به دست خود آب و دانۀ تو مهیا می کنند ، و برای تو پهلوی خانۀ خود خانه می سازند . جهت چیست که هرگاه بر سر تو می آیند و می خواهند که ترا بگیرند ، غوغا و فتنه می انگیزی و از این خانه بدان خانه و از این بام بر آن بام می گریزی ؟! و من مرغی وحشیم که در کوهسار بزرگ می شوم ؛ چون مردم مرا صید کنند بر سر دست
ایشان آرام گیرم و چون مرا از پی صید فرستند ، با آنکه فارغ البال پرواز می نمایم ، صید را گرفته به خدمت باز می آیم و هرگز عربده و غوغا نمی کنم .
خروس گفت : ای باز ! هرگز هیچ جا ، دیده ای ، و یا از هیچ کس شنیده ای کهبازی را بر سیخ کشیده باشند و بر آتش گردانیده ؟!
گفت : نی !
خروس گفت : تا من در این خانه ام و نیک از بد باز
برچسب: داستان کوتاه خروس و روباه,داستان کوتاه خروس,داستان های کوتاه خروس,
نویسنده: غزل رادمنش
تاريخ: چهارشنبه
3 آذر
1395 ساعت: 0:07