خرید بک لینک
ابو ایوب موریانی از مقربان و ندیمان خلیفه بود . هرگاه خلیفه او را طلبیدی ، رنگش زرد شدی و لرزه بر اندامش افتادی. روزی محرمی او را در خلوت گفت : تو مقرب و مصاحب خلیفه ای ، و پیش او کسی به قرب تو نیست ، سبب چیست که هرگاه از پی تو می فرستد متغیر می شوی و از بیم او دست و پا گم می کنی ؟! ابو ایوب در جواب آن محرم گفت که : بازی از خروسی پرسید که تو از خردی باز در خانۀ بنی آدمی و ایشان به دست خود آب و دانۀ تو مهیا می کنند ، و برای تو پهلوی خانۀ خود خانه می سازند . جهت چیست که هرگاه بر سر تو می آیند و می خواهند که ترا بگیرند ، غوغا و فتنه می انگیزی و از این خانه بدان خانه و از این بام بر آن بام می گریزی ؟! و من مرغی وحشیم که در کوهسار بزرگ می شوم ؛ چون مردم مرا صید کنند بر سر دست ایشان آرام گیرم و چون مرا از پی صید فرستند ، با آنکه فارغ البال پرواز می نمایم ، صید را گرفته به خدمت باز می آیم و هرگز عربده و غوغا نمی کنم . خروس گفت : ای باز ! هرگز هیچ جا ، دیده ای ، و یا از هیچ کس شنیده ای کهبازی را بر سیخ کشیده باشند و بر آتش گردانیده ؟! گفت : نی ! خروس گفت : تا من در این خانه ام و نیک از بد باز

برچسب: داستان کوتاه خروس و روباه,داستان کوتاه خروس,داستان های کوتاه خروس, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت: 0:07

محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود . مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه . گفت این زن " عتابه " مادر جعفر بن یحیی برمکی وزیر هارون الرشید است ، من نزدیک رفتم و او را تجلیل و تعظیم کردم و از جریان امر و حالات او جویا شدم ، بعد از نقل مصائب وشگفتیها باو گفتم : مادر از میان تحولاتی که جهت شما پیش آمد کدامیک از آنها عجیبتر و شگفت انگیزتر بود ؟ گفت ای فرزند عیدی چون امروز بر ما گذشته است چهارصد کنیز در اطراف من منتظر فرمان و دستورم بودند و با اینحال من ناراحت بودم و پسرم را بخودم نامهربان خیال میکردم . امروز هم عیداضحی است که بر من میگذرد و آرزویم در این ساعت این است که دو قطعه پوست گوسفند داشته باشم که یکی را لحاف قرار داده و روی دیگری بنشینم و بخوابم. محمدبن غسان میگوید من پانصد درهم باو دادم ، باندازه ای خوشحال و مسرور شد که نزدیک بود جان بسپارد .

برچسب: داستان کوتاه عجیب,داستان کوتاه عجیب اما واقعی,داستان کوتاه عجیب غریب, نویسنده: غزل رادمنش تاريخ: چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت: 0:07

صفحه بندی